تبليغاتX
faradade

بهشتِ جهنمي

damned paradise

 

 

 

انگار پای ثانیه ها لنگ میشود

 

وقتی دلی برای دلی تنگ میشود

 

...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/29ساعت 13:19  توسط آدم | 

 

 

 

 

ما دچار حسرت های دراز شده ایم

...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/15ساعت 14:18  توسط آدم | 
 

 

 

زنم دم ز علمدار رشید حرم عشق

شه با کرم عشق

مه محترم عشق

صفای قدم عشق

همان یار که گشته صنم عشق

چکد از لب او بر لب پیمانه نم عشق

همان شاه که باشد سر دوشش علم عشق

نگار دل زارم

صفا بخش مزارم

به جز عشق جمالت به دل خویش ندارم

قرارم ، بهارم ، شعارم ، همه دارو ندارم

که باشد به شب اول قبرم به کنارم

دلم عاشق رویش

شدم بنده کویش

دلم بسته به مویش

قدح نوش سبویش

شتابان دل زارم همه شب در جانب کویش

چنان برگ خزانیست روان در دل جویش

ندارم به خدا جز هوس دیدن رویش

مرا کشته به ولله علی واری خــــو یش

ابالفضل امیرم

امیر بی نظیرم

صفابخش ضمیرم

که جز عشق رخش در دل خسته نپذیرم

چه خوش باشد اگر باز زند با دو سه تیرم

که صیدش شوم و زیر قدمهاش بمیرش

 زغیرش همه سیرم

دل از مهر خدایی ابالفضل نگیرم

علمدار

سپهدار

جهانگیر و جهاندار

بود دلبر و دلدار

مرا یار

مددکار

تپش های دل حیدر کرار

شده در حرم فاطمه پرگار

زنم جار

بود عشق شرر بار

بگوید سر دیوانه سر دار

سرم پرزهوایش

دلم جای ولایش

غلامم به سرایش

همه هستی و دینم به فدایش

ربوده ز سر روح الامین عقل صدایش

بود محور عرش ازلی دست جدایش

حسین ابن علی سوره توحید بخواند ز برایش

کسی نیست به پایش

به قربان نوایش

به قربان دعایش

به قربان گره بند قبایش

دلم گشته خریدار ولایش

لقب باب الحوائج

نسب باب الحوائج

خداوند نجابت و ادب باب الحوائج

دلم غرق کمالش

پریشان وصالش

دو ابروی هلالش

جمالش و کمالش

بود زینب کبرا همه جا محو جمالش

دلم بنده نامش

گرفتار مرامش

که افتاده به دامش

نه آدم نه سلیمان و نه لقمان، که موسی است غلامش

حسین است کلامش

ببین حسن ختامش

به زهراست سلامش

قیامت متجلی شود از وقت قیامش

تمامی بهشت است بهشت بنامش

...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/03ساعت 23:18  توسط آدم | 

 

 

 

 نوح کو تا که بیاید نگرد طوفان را

 به کنار لب خشک تو شده ساحل من

 روبروی تو نـَهم بلکه دل آرام شود

 چه کنم هرچه کنم حل نشود مشکل من

 بهر قتلم دگر این نیزه و شمشیر چرا؟

 که همین داغ جگرسوز شود قاتل من

 ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/28ساعت 0:26  توسط آدم | 

 

 

 

ز باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست

از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند

...

 

فاضل نظری         

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/28ساعت 15:41  توسط آدم | 

 

و چه آرام خوابیدند

...

 

 

 

پ.ن: من به عنوان یک انسان، به دور از هر مذهب و فرقه و حزب و  سیاست و هرچی که فکر کنید، فقط و فقط به عنوان یک انسان از تمامی کسانی که دستی در هک سایت دارند می خوام که تا می تونند به هک کردن و تخریب سایت های صهیونیستی و حامیان صهیونیست و آمریکا بپردازند. و این خواهش من رو به گوش هرکسی که می شناسن برسونن.

مطمئن هستم که این کار رو می کنید. چون شما هم انسانید.

ما که کاری از دستمون بر نمیاد! لا اقل اینگونه شاید بتونیم اعتراض خودمون رو نشون بدیم.

ولعنة الله علی القوم الظالمین

...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/10ساعت 2:19  توسط آدم | 

 

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر كنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
در ختم خويش هم بسر كار خويش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل كوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته بسر
كفش چروك خورده و جوراب وصله دار
او فكر بچه هاست
هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن ، همه برف است كوچه ها
او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش
آمد بجستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد
آمد كه پيت نفت گرفته بزير بال
هر شب در آيد از در يك خانه فقير
روشن كند چراغ يكي عشق نيمه جان
او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري است
اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف ميدهم كه پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي كه مرد ، روزي يكسال خود نداشت
اما قطارهاي پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ
نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و كله ميزند
ناهيد ، لال شو
بيژن ، برو كنار
كفگير بي صدا
دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود
بسيار تسليت كه بما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين كه بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد
ليوان آب از بغل من كنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يك خواب سهمناك و پريدم بحال تب
نزديكهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه هاي محلي كه ميسرود
با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت
از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست
اعصاب من بساز و نوا كوك كرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده كاشت
وانگه باشكهاي خود آن كشته آب داد
لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي
او پنجسال كرد پرستاري مريض
در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
تنها مريضخانه ، باميد ديگران
يكروز هم خبر : كه بيا او تمام كرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پيچيد كوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه
طومار سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم بحال من از دور ميگريست
تنها طواف دور ضريح و يكي نماز
يك اشك هم بسوره ياسين چكيد
مادر بخاك رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد
يك دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتني است
اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
شايد كه جان او بجهان بلند برد
آنجا كه زندگي ،‌ ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر ، كه بدرقه اش ميكند بگور
يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مباركت .
آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاك
خود را بضعف از پي من باز ميكشيد
ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نيمه باز :
از من جدا مشو
ميآمديم و كله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميكنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
خاموش و خوفناك همه ميگريختند
ميگشت آسمان كه بكوبد بمغز من
دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه
وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد
يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
تنها شدي پسر .
باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :
بردي مرا بخاك كردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود

اي واي مادرم

 

زنده یاد استاد شهریار

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/22ساعت 18:44  توسط آدم | 

 

 

هنر نزد ایرانیان است

 

و

 

بس

 

 

یه کلیپ بسیار زیبا (mp4) ، حتما ببینید. وگرنه ضرر می کنید

(Right click / save target as)

http://beheshtejahannami.persiangig.com/video/2Nafar.1guitar.mp4

...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/17ساعت 15:41  توسط آدم | 

 

photo by nasle3

http://blog.360.yahoo.com/blog-NY5Lcb40d5kvCnHqciwdLcY-?cq=1

 

 

خورشید

همچون خدایی

و نه خودِ خدا

دست در گریبان درختان انداخته است

نورش را چون دستانی مهربان و گرم

به سوی بنده اش دراز کرده

گویی آن ها را به سوی خود فرامی خواند

و چه عاشقانه

درختان خود را به سوی خدای خود

دراز می کنند

گمان می رود

که هرآن، از ریشه جدا خواهند شد

و ما اینجا

چگونه می اندیشیم

که، که هستیم

و چه می خواهیم

...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/05ساعت 20:9  توسط آدم | 

 

چه سریع گذشت، یک سال!

البته قَمَری ولی به هرحال گذشت، بعضی موقع ها یه چیزایی حتی خیلی کوچیک و ناچیز

توی دل خودشون یه دنیایی از لحظات و تاریخ رو جای دادن و مثله کلیدی برای خاطرات

و لحظه های خوب و بد گذشته می مونن؛

این شعر هم برای من کلیدی برای مرور یک سال گذشته همین موقع است ...

 

 

 

امشب انگار که مستی نتوانم یارب

دل دراین سینه ندارم نگرانم یارب

سخت دلواپس این منزل سختم، نکند

باز از این قافله من جای بمانم یارب

قدر این قدر بلند است  تو خود می دانی

ترسم این یک شبه را قدر ندانم یارب

...

 

 

 

التماس دعا

  ...     

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 18:19  توسط آدم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره بهشتِ جهنّمي
بهشت جهنمی حکایت مردمانیست که در این گذرگاه حقیقت را در شکم پر
می جویند ...

فريادهاي گذشته آدم
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
خانه بهشتيان
اصحاب کهف
اوی من
شاهدخت سرزمین ابدیت
خوابی در هیاهو
بی فایده است زخم را لیسیدن و دم نزدن
شب های روشن
دچار باید بود...
شب تولد من
شب های تنهایی من
سرّ سپيدار
نقش تو
فقط خودم و خودم
بچه شیطون
خوابی که از سرت پرید من بودم
مرگ برگ
سروش نامه
پيشگويان بزرگ و جهان در محاصره ارواح
هويت گم شده
4=2×2
زنده باد عشق هرچندکه نابودم کرد
پاس دقایق
ياس ، گلي از آسمان
دل نوشت
پاپیون بلاگ
کوچولوی شیطون ( Silver Boy )
.:: زيبا كلام ::.
سنت پیامبر
آیینه
.:.هستی.:.
آینه عبرت
هواداران سامي صهيون
آشنایی نه غریب
او
به احترام دیدن لحظه ای سکوت باید
هیچ وقت جل را بیهوده کثیف نکن
نرمه های نور
خرابه
نسل من (دوزخیان)
یا ابا صالح المهدی
نفس های آخر ...
کلبه تنهایی
می خواهم بگویمت


...پایان،مرگ،شروع...