دو سال پيش همچون سحرگاه امروزي،
بهشت،
گل هاي خود را از كوير جهنم دستچين كرد و در آغوش كشيد.
فرشته حق، هزار هزار گل بهشتي را به مهماني فرا خواند و آتش جهنم را براي جهنميان سوزانتر كرد.
مادر با فرزند شيرخواره درآغوش گرفتهاش وداع ميكرد.
دوست با دوست در آغوش يكديگر عزم سفر ميكردند.
بعضي با چشم بسته عازم بودند. بعضيها، چشمهايشان را ميبستند تا مقصد را در ذهن خود تجسم كنند.
هيچكس نميدانست كه آيا او هم به مهماني خواهد رفت يا نه؟!
آري!
ديگر زماني نيست. بايد رفت.
پس چرا معطلي؟! آيا به مهماني گلها نميپيوندي؟ ببين زمين و زمان چهطور نواي رقص سردادهاند! نميبيني كه فرشتهها از خوشحالي چگونه پايكوبي ميكنند؟
زمان خداحافظي بود.
جدايي سخت بود، اما كيست كه دعوت به اين مهماني با شكوه را اجابت نكند؟!
لحظهاي سكوت!
نفسها در سينهها حبس شده بود! ميتوانستي صداي هيجان قلبها را از فرسنگها دورتر نظارهگر باشي.
دستي گلها را ميچيد.
فضا پر بود از بوي گلهاي بهشتي. چه هجرتي!
گاهي گلها دانه دانه انتخاب ميشدند و گاهي، دستهاي گل از ميان آتش برچيده ميشد.
بعد از سكوتي نفسگير، چشم ها گشوده شد...
ديگر از مادر خبري نبود. انگار كه اصلاً، مادري نبود. بچه شيرخواره ماند و يك دنيا آتش و غم و آغوش بيمهر خاك جهنم.
اما دوستها همديگر را تنها نگذاشته بودند. آنها باهم به مهماني رفتند. اينجا هم به عهد دوستي خود وفادار ماندند.

خوشا بحالتان كه جام مي را نوشيديد و دست در دست هم، رخت ازاين جهنم هزار رنگ پرفريب بربستيد.
ياد و خطره هزاران گل پرپر شده در حادثه سحرگاه 5 دي 1382 گرامي باد.
روحشان شاد
...