نمی دانم ...
که بود آن کس که می گفت
عشق بی تو هیچ معنائی ندارد
پرستوی شکسته بال و خونین چشم قلب من که سویت می کند کوچ
به سر جز تو دگر شوق و تمنائی ندارد
نمی دانم که بود آن آتشین رعد
که می گفت ...
دلم با توست، تنهائی ندارد
دل آواره و سرگشته ی من
به جز زلف پریشان تو مأوایی ندارد
نگاهش با نگاه خسته ی من آشنا بود
دل بیچاره ام آن شب ز بازی های این گردون رها بود
به چشمان سیاه پر شرارش فتنه ها بود
شب دیوانگی بی انتها بود
قمری نازک دلش در آسمان قفس شاد و رها بود
صید در آغوش صیاد پر جفا بود
نمی دانم چه سان رفت ... آنکس که می گفت
مونس تنهایی و شب های ما بود
رفت و اما ...
ناله هایم بی صدا بود
نمی دانم چه کس بود ...
که فکر باور آب و خیال غنچه ها بود
به فکر نرمش ابر و گریزش در هوا بود
عشق آزاد است
عشق بی پرواست
کاش می شد ...
که در آن خلوت تنهایی من
می گفتی ...
قصه ی عشق تو و من، رویاست هنوز
کاش می آمدی و می دیدی
سودا زده ی عشق تو تنهاست هنوز
کاش می دیدی ...
قمری کوچک خوش آوازت
در کنج قفس ماتم و غم می میرد
آری ...
صید در خون شده ات مست تماشاست هنوز
بی آواست هنوز ...
و به این امّیدم ...
که تو برگردی
قلب خونین مرا غرق نوازش سازی
غم و ماتم ز دلم پاک کنی
مرغ بی جان دلم شاد کنی
قمری ات را از قفس آزاد کنی
کاش می آمدی و می دیدی
که هنوز ...
دیده ام بر راه است
گاه گاه نظری می اندازم
می آیی ...
می دانم ...
و دل من به امید تو خوش است
" كوير"