این دفعه یک داستان داریم یک داستان راستان!
داخلي ـ روز ـ زندان:
روزی دختری بود با عقایدی که به آن رسیده بود و به آنها ايمان داشت.
به خاطر عقايدش به زندان افتاد.
هرروز سوال، هرروز بازجويي، هرروز تحت فشار هاي روحي و رواني.اما او از عقايدش
دست برنداشت.
روزها و ساعتها براي او و همبندان او ميگذشت.
بعضي از همبندان او كساني بودند كه متاهل بودند و حتي بعضي از آنها در زندان بچهدار
ميشدند.
زماني رسيد كه موقع پاكسازي بود.معلوم نيست كه چه كسي اين تصميم را گرفته بود.اما اين
اتفاق افتاد.
هرروز ۵۰ تا ۶۰ نفر ميرفتند پاي چوبه دار.
او شده بود دايهي بچههايي كه بيمادر ميشدند.حتي بچه ها هم به او عادت كرده بودند.
تمام زندان دوستش داشتند.
داخلي ـ روز ـ خانه:
تلفن خانه زنگ ميزند.پدر گوشي را برميدارد.
دختر: سلام پدر
پدر:سلام، كجايي؟
دختر: از زندان زنگ ميزنم.
پدر:براي چي زنگ زدي؟
دختر:خواستم احوالپرسي كنم.
پدر: ............(سكوت).........
پدر ميدانست كه او براي چه زنگ زده بود.پدر حتي خداحافظي هم نكرد.
آخرين باري بود كه صداي دخترش را ميشنيد.
داخلي ـ روز ـ خانه:
صداي تلفن به گوش ميرسد.
پدر گوشي را برميدارد.
آنطرف خط: لطفا بياييد وسايلش را تحويل بگيريد.
داخلي ـ روز ـ زندان:
زندانبان زن : دخترت به درك واصل شد. بيا، اينم وسايل و وصيتنامهاش.
زندانبان مرد: من بهش گفتم توبه كن، حاضرم باهات ازدواج كنم. درجوابم گفت من كاري نكردم
كه توبه كنم.
شب ـ داخلي ـ خانه:
پدر وصيتنامه را باز ميكند.سطري كه با ماژيك خط خورده بود، نظر پدر را جلب كرد.
پدر به هر ترفندي آن خط را ميخواند:
پدر و مادر عزيز، من در زندان به خدا نزديكتر شدم.
نوشتهء:سكوت
به شب نشيني خرچنگهاي مردابي
چگونه رقص كند ماهي زلالپرست
...
موسيقي:حبيب (خرچنگهاي مردابي)
لینک دانلود موسیقی این پست