گر که سرخ است چشمَم چشم تورا دیدم باز
گر که خون است دلم یاد تو کردم آواز
چون که دل، تنگ شود بال زنو بگشاید
چون که دلتنگ شوم باز کنم یاد آغاز
نَبُود آنچه بُود در دل و در یادم تو!
گرچه در یاد کنم بال به بالت پرواز
در پسین لحظه ی عمرم چه بگویم هیهات
که رَوم از پس تو با همه ی یادت باز
حال این بار منم، این دل و تلیّ از خاک
که در اینجا شده ایم همدمِ هَم، هَم هَمراز
من در این پارچه ی خلعت برف هستم، تو
که در آن سوی من و سنگ نشستی چه نیاز!؟
برو ای ناز، زنازت همه در جوش و خروش
که مرا باز گشایند دَر از بَسترِ ناز
...